تعداد كل مطالب :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید کل :
كلیپ بازیگران ایرانی
فروشگاه اینتر نتی
"فروشگاه وسایل آرایشی و بهداشتی، وسایل خانگی و غیره"
:::بهترین عکس های ایرانی و خارجی:::
فروشگاه اینتر نتی
زیباترین شعر ها
جدیدترین های مكاپ
گالری عكس های hot عاشقانه
سایت بیتوته
جدیدترینها از سراسر اینترنت
فناوری اطلاعات در دستان شما
بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی ایرانیان
بزرگترین پایگاه سرگرمی ایرانیان
سایت تفریحی شادها
مجله اینترنتی Info Panel
مـجله ایـنترنتی فـــان98
اشکان کمانگر
گالری 98 عکس.کام
NiCe-SMS جک و اس ام اس
(`•–• جنجالی ترین عکس ها •–•´)
پرشین لردز
اس ام اس عاشقانه :: فلسفی
نویسنده : راشا
تاریخ : پنجشنبه 28 مرداد 1389
لینکـ ثابت
نظرت شما ()
از سری داستان های شیوانا “ابر نیمه تمام”

پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد
استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام” گذاشته
بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می
زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و
نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از “ابر نیمه تمام” پرسید:”
چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!”
پسر گفت:” هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان
قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که
می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!”
شیوانا گفت:” اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در
کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای
بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند.”
نویسنده : سعید
تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1389
لینکـ ثابت
نظرت شما ()

نویسنده : سعید
تاریخ : شنبه 23 مرداد 1389
لینکـ ثابت
نظرت شما ()

نویسنده : سعید
تاریخ : جمعه 22 مرداد 1389
لینکـ ثابت
نظرت شما ()

نویسنده : سعید
تاریخ : جمعه 22 مرداد 1389
لینکـ ثابت
نظرت شما ()

نویسنده : سعید
تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1389
لینکـ ثابت
نظرت شما ()

نویسنده : سعید
تاریخ : یکشنبه 10 مرداد 1389
لینکـ ثابت
نظرت شما ()
روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت!
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
" گنجشك گفت:
" لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.
سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...
نقل از پرشین وی
نویسنده : سعید
تاریخ : جمعه 8 مرداد 1389
لینکـ ثابت
نظرت شما ()
پیرمردی
صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران
ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت
عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته
باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت
: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را
با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود ! یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
نویسنده : abetryx
تاریخ : چهارشنبه 6 مرداد 1389
لینکـ ثابت
نظرت شما ()

نویسنده : سعید
تاریخ : یکشنبه 3 مرداد 1389
لینکـ ثابت
نظرت شما ()
چهار نفر بودن... اسمشون این
ها بود
کار مهمی در پیش داشتن و همه مطمئن بودن که یک کسی این کار رو به انجام می رسونه
هرکسی می تونست این کار رو بکنه، اما هیچ کس این کار رو نکرد
یک کسی عصبانی شد، چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار رو نخواهد کرد
سرانجام داستان این طوری تمام شد که هرکسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده
ما جزء کدوم یکیشون هستیم؟؟!...؟
نویسنده : سعید
تاریخ : شنبه 2 مرداد 1389
لینکـ ثابت
نظرت شما ()
عکس های آناهیتا نعمتی
عکس های حسام نواب صفوی
عکس های الناز شاکردوست
عکسهای زیبا از کودکان ناز
عکس های جدید لیلا اوتادی , نفیسه روشن و شبنم قلی خانی بازیگران ایرانی
عکس های جدید حمید گودرزی
عکس پیرمرد باحال تو نماز جماعت
عکسهای زیبا از نیوشا ضیغمی[70عکس]
مجسمه های زیبا و فوق العاده طبیعی
لحظه شگفت آور غیر و قابل باور از حیات وحش
عکسهای جدید و خنده دار
عکسهایی از افراد با زبان دراز
عکس های عاشقانه هنری
عکس های عاشقانه ۱۳۸۹
عکس های خیانت در عشق
اطلاعیه !!!!!!!! مهم !!!!!!!