منوی اصلی
موضوعات مطالب
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • درباره وبلاگ
    با سلام.هر کس مایل به تبادل لینک هست لطفا مارو با نام نایابترین عكس ها و اس ام اس ها لینک کنه ،بعد به ما خبر بده ،ما هم شما رو لینک می کنیم.ممنون. سیامك دهقان
    آرشیو مطالب
    پیوندهای روزانه
    ((همه چیز های ناب)) - ۩۞۩عکس و مدل دختران۩۞۩ - سرگرمی و تفریح و تبلیغات رایگان - فروشگاه می شاپ2 - .:: خـــفن ترین عــکـس های لـو رفـتــه .:. - **اخبار و عکسهای داغ ستارگان هالیوود** - پیکدون - بزودی ولی متفاوت - اس ام اس و پیامک های به روز و جدید - دانلود موزیک و نرم افزار - تک مد - نیازمندیهای هفت ستاره - پاتوق دختر پسرای ایروونی - نیما آپ لود - نیما دانلود - همه راهها عاشق عبورند - مدرن ترین سایت تفریحی - هاست و دامنه رایگان | وبلاگ بازی بسه! - اس ام اس و پیامک های به روز و جدید - لینك باكس هوشمند آریایی - قویترین سایت موبایل - .:: ساده ولی پر محتوا ::. - بانک PES - *بهترین بروزترین و جدیدترین مدلها* - **بهترین بروزترین و جدیدترین مدلها** - از همین الان به جمع ثروتمندان اینترنتی بپیوندید - :: عکس بد :: - ---آموزش افزایش و کاهش وزن--- - ::::عکس های باحال:::: - بزرگترین سایت تفریحی و سرگرمی - ویرایش حرفه ای Pes 2010 - پرتال موبایل ایرانیان - جوک و اس ام اس جدید - سایت سرگرمی و تفریحی لوبیا - گالری عکسهای زیبا - عکس و مدل لباس - کلیپ موبایل - مدل لباس و ارایش - پــار 30 پــیکــس - پایگاه عکس روزانه - پاتوق موبایل بازها - انجمن گفتگوی دختر و پسرای باحال ایرونی - دانلود من - عکس عکس عکس LOVE - دانلود جدیدترین آهنگ و نرم افزار - چت روم اختصاصی | بنر |هدر | فلش رایگان | قالب وبلاگ - دانلود رایگان کتاب صوتی - هر دقیقه نرم افزار - وبگردی با ما - پــار 30 پــیــکــس - برترین مرجع دانلود ابزار رایانه و موبایل -
    لینك دوستان
    HotImage
    بزرگترین مرجع دانلود رایگان
    ●●مسایل زناشویی،پزشکی و گالری عکس●●
    عشق و مهر
    ₪♥♥♥بیا تو اس ام اس♥♥♥₪
    عكسهای ساسی مانكن ومخته
    تجارت الکترونیک renaz
    فائزه 20
    .::|بهتریــــــــــــن وب عکــــــــــــــــس|::.
    .::: بروزترین سایت موزیك ایران :::.
    بزرگترین لینكدونی و بنر دونی ایران
    بزرگترین سایت اس ام اس ایران
    عشق از زندگی كردن بهتر است
    آب تشنگی را تحمل نمی کند
    وبلاگ نگار جونینا
    «عـــکس و آهنـــگ داغ»
    کلوپ هواداران ایرانی شکیرا
    لینکستان
    inbox
    "(دنیای رپ)بدووبیا"
    عکس--دانلود--موزیک
    ok
    گیلاس خانمی
    تخصصی تفریحی
    پاتوق جوان ایرانی
    پارسی ها
    ...:::98musice:::...
    از همه جا
    kaveh
    بزرگترین مرکز جوک و اس ام اس
    دانلود عکس وفیلم +18
    بزرگترین پایگاه دانلود ایرانیان
    TEXTFA
    !:: پدیده | جدید ترین های اینترنت ::!
    كسب درآمد بدون سرمایه
    بزرگترین مرکز دانلود ایران
    فروشگاه اینترنتی
    شتاب سنج
    مرکز خدمات موبایل
    سوسول ها
    ۩۞۩ دنیای کامپیوتر و موبایل ۩۞۩
    دنیای گرافیک
    زناشویی*عاشقانه*روانشناسی
    بهترین کدهای آهنگ webp30
    چهار سوی علم کامپیوتر
    E.D.RAP
    بزرگترین مرجع دانلود بازی جاوا
    هر چی بخوای هست
    برنامه,جزوه,هک
    $$دانلود نرم افزار كسب درآمد CN 3-پول-بسته درآمدزایی$$
    قالب ساز
    لیست لینکها
    ارسال لینک به لینکدونی
    امكانات

    پشتیبانی
    لینك باكس و بنر
    » آش نخورده و دهان سوخته


    آش نخورده و دهان سوخته

    آش نخورده و دهن سوخته

    آش setare141.ir

    در زمان‌های‌ دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیكن كمی خجالتی بود.

    مرد تاجر همسری كدبانو داشت كه دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر كسی را  آب می انداخت.

    روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب كرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد.



    قبل از ظهر به او خبر رسید كه حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دكتر برود.

    . پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه كرد و برایش دارو نوشت 

    پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت ، دیگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولی همسر تاجر خیلی اصرار كرد و او را برای ناهار به خانه آورد

     همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه های آش را گذاشتند . تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بیاورد

    پسرك خیلی خجالت می كشید و فكر كرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگوید دندانش درد می كند. دستش را روی دهانش گذاشتش.

    تاجر به اتاق برگشت و دید پسرك دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اینقدر عجله كردی ، صبر می كردی تا آش سرد شود آن وقت می خوردی ؟

    زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسیده بود به تاجر گفت : این چه حرفی است كه می زنی ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.

    تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهی كرده است  

      

     

    از آن‌ پس، وقتی‌ كسی‌ را متهم به گناهی كنند ولی آن فرد گناهی نكرده باشد  ، گفته‌ می‌شود : آش نخورده و دهان سوخته







    » حکایت بسیار جالب مداد


    حکایت بسیار جالب مداد

    پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟


    درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.


    پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:


    اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام
    پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی !

    صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

    صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

    صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

    صفت چهارم:
    چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

    پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی وبدانی چه می کنی...

     

    پس مثل مداد باشید




    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: جمعه 2 بهمن 1388 موضوع: داستان , خواندنی ها , لینک ثابت نظر ها ()
    » لباس های کثیف همسایه


    لباس های کثیف همسایه


    زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
    روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
    همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
    هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
    مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»



    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: دوشنبه 28 دی 1388 موضوع: داستان , لینک ثابت نظر ها ()
    » معجزه


    معجزه

    وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
    سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
    بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
    داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
    دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
    داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
    دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
    داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
    چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
    مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
    دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
    بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
    آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
    فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
    پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک
    معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
    دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!




    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: پنجشنبه 24 دی 1388 موضوع: داستان , لینک ثابت نظر ها ()
    » جنی !


    جنی !

    یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو
    می خوند كه زنش یهو ماهی تابه رو می كوبه سرش.
    مرده میگه: برا چی این كارو كردی؟
    زنش جواب میده به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت
    یه تیكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم جنى (یه دختر)
    نوشته شده بود ...
    مرده میگه وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی
    رفته بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش جنی بود.

    زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه.
    سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می كرد كه
    زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر كوبید رو سر
    مرده که تقریبا بیهوش شد.
    وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی
    زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود


    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: سه شنبه 15 دی 1388 موضوع: داستان , لینک ثابت نظر ها ()
    » شتر دیدی ندیدی


    شتر دیدی ندیدی


    ریشه ضرب المثل " شتر دیدی ندیدی! "

    مردی در صحرا دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد کرد و سراغ شتر را از او گرفت
    پسر گفت : شتر یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله
    پسر گفت : آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟
    مرد گفت : بله بگو ببینم شتر کجاست؟
    پسر گفت : من شتری ندیدم!!!
    مرد ناراحت شد ، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده است پسر را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد.

    قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می دانستی؟
    پسر گفت :روی خاک ردپای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود ، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده ، بعد متوجه شدم که در یک طرف راه مگس و در طرف دیگر پشه بیشتر است چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است.

    قاضی گفت : درست است که تو بی گناهی ، ولی زبانت باعث دردسرت شد پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی!!

    بله دوستان این یک مثل قدیمی است که همه ما شنیده ایم و هنگامی کاربرد دارد که پرحرفی باعث دردسر می شود. آسودگی در کم گفتن است ، و چکار داریم که در کار دیگران دخالت کنیم.





    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: یکشنبه 6 دی 1388 موضوع: داستان , لینک ثابت نظر ها ()
    » داستان عاشقانه زیبا


    داستان عاشقانه زیبا


    زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
    انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
    زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
    مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
    زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
    مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
    زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
    مرد جوان: مرا محکم بگیر
    زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
    مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
    سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
    روز بعد روزنامه ها نوشتند
    برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
    که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
    یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
    مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
    جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
    و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
    رفت تا او زنده بماند
    و این است عشق واقعی. عشقی زیبا





    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: شنبه 7 آذر 1388 موضوع: داستان , شعر و متن عاشقانه , لینک ثابت نظر ها ()
    » درد دل های نی نی کوچولو


    درد دل های نی نی کوچولو


    خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور»
    خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»
    مامان میگه،«کلم بخور،حبوبات و هویج بخور»
    ولی خدا به ما هوس بستنی شیره‌ای داده

    خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار»
    خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نکن»
    مامان میگه،«ساکت باش،خوابه بابات»
    اما خدا به ما درسطل آشغال داده که میشه باهاش شترق صدا داد

    خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستکش هات رو دست کنی»
    خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی»
    مامان میخواد که ما مراقب باشیم وزیاد نزدیک نشیم
    به اون سگ های قشنگ غریبه ای که خدا بهمون داده نوازششون کنیم

    خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور»
    ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ
    داده،چه جور!
    من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
    یا مامان داره اشتباه می کنه،یا اگه نه،خدا.





    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: جمعه 6 آذر 1388 موضوع: داستان , خواندنی ها , طنز و مطالب جالب , لینک ثابت نظر ها ()
    » مرگ مشکوک در ساعت 11


    مرگ مشکوک در ساعت 11

    مرگ مشکوک در ساعت 11 چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.
    این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود. که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می مرد.
    به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!



    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: جمعه 6 آذر 1388 موضوع: داستان , لینک ثابت نظر ها ()
    » داستان عبرت آموز بهشت و جهنم


    داستان عبرت آموز بهشت و جهنم

    این هم از ماجرای آموزنده بهشت و جهنم

    روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:

     خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها  باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورشت بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

    هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی به آسمان میرفت، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد (ص) وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد....



    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: جمعه 29 آبان 1388 موضوع: داستان , لینک ثابت نظر ها ()
    » داستان کوتاه کلاهت کو؟


    داستان کوتاه کلاهت کو؟

    کلاه

    می گویند روزی سلطان جنگل (شیر) قصد کرد که یک ماه به خود استراحت داده و رتق و فتق امور را به دست یکی از ضعیف ترین حیوانات جنگل (خرگوش) بسپارد.
    این بود که طی یک اعلان عمومی خرگوش را به جانشینی خود برگزید و رفت. خرگوش که از دست روباه حسابی شکار بود؛ فردای آنروز دستور داد تا او را به نزدش بیاورند.
    تا چشم خرگوش به روباه افتاد پرسید: (...)* کلاهت کو؟! روباه جواب داد: من که کلاه ندارم! خرگوش با شنیدن این پاسخ دستور داد روباه را حسابی کتک بزنند! این ماجرا یک هفته ادامه پیدا کرد. روباه که دیگر نایی برایش نمانده بود، نالان و گریان پیش سلطان اورژینال جنگل رفت و شرح ماوقع گفت. شیر، خرگوش را فراخواند و گفت: این چه کاری است که با روباه می کنی؟ اگر هم می خواهی به او گیر بدهی حداقل منطقی باش. مثلن از فردا بگو برایت نان بخرد. اگر سنگک خریده بود، تو بگو من تافتون می خواستم. چرا سنگک خریدی؟ و دستو بده او را کتک بزنند. آره جانم. منطقی باش!
    خرگوش این پند را نصب العین کرد و دوباره راهی جنگل شد. از فردای آنروز به مدت یک هفته دوباره روباه بخت برگشته به دلیل خریدن نان به ظاهر اشتباه کتک خورد.
    سرانجام روباه که دید خرگوش و شیر با هم هماهنگی کامل دارند با خودش فکر کرد که باید به آنها رکب بزند. این بود که فردای آنروز که برای خرید نان رفت از هر نوع یک عدد خرید.
    وقتی به محضر خرگوش احضار شد در حالی که بسیار خوشحال بود منتظر خواسته ی خرگوش ماند. خرگوش گفت: یک عدد نان باگت بده. روباه داد! خرگوش گفت: یک عدد نان لواش بده. روباه داد و ...
    در انتها خرگوش که دید راهی برای گیر دادن و کتک زدن روباه ندارد با عصبانیت گفت: (...)* پس کلاهت کو؟!

    * بجای نقطه چین های داخل پرانتز فحش مورد نظر خود را قرار داده و متن را دوباره بخوانید!



    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: سه شنبه 12 آبان 1388 موضوع: داستان , لینک ثابت نظر ها ()
    » پشت هر مرد بزرگ زنی بزرگ ایستاده است


    پشت هر مرد بزرگ زنی بزرگ ایستاده است

    توماس هیلر ٬ مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست میو چوال و همسرش در بزگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است.
    هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.
    او از تنها مسئول آنها خواست باک بنزین را پر و روغن اتومیبل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
    او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."
    پس از خروج از جایگاه ٬ هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.
    او بی درنگ جواب اظهار داشت که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتنند و یک سال هم باهم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ٬ شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل٬ همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی .
    " زنش پاسخ داد :"
    عزیزم ٬ اگر من با او ازدواج می کردم ٬ اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ."


     



    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: دوشنبه 4 آبان 1388 موضوع: داستان , لینک ثابت نظر ها ()
    » صافی (داستان)


    صافی (داستان)

    شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت:
    گوش کن! می
    خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می
    گفت...
    همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
    قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده
    ای یانه؟

    - کدام سه صافی؟
    - اول از میان صافی واقعیت.
    آیامطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟
    - نه. من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
    - سری تکان داد و گفت:
    پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده
    ای. مسلما چیزی که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام می شود.
    - دوست عزیز، فکر نکنم
    تو را خوشحال کند.
    - بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی
    کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.
    آیا چیزی که می
    خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟

    - نه، به هیچ وجه!
    همسایه گفت:
    پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید،
    آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...



    نویسنده: سیامك دهقان | تاریخ: سه شنبه 28 مهر 1388 موضوع: داستان , لینک ثابت نظر ها ()
    عناوین آخرین مطالب ارسالی
    صفحات دیگر
    1 2 3