موضوعات
» عکس های خوانندگان زن
» عکسهای خوانندگان مرد
» عکسهای بازیگران مرد
» عکسهای بازیگران زن
» نتیجه نظر سنجی
» اطلاعات مفید كامپیوتر
» كتاب های پی دی اف
» معرفی سایت های جالب
» یوزر و پس nod32
» اس ام اس خنده دار و سرکاری
» پیامک جالب
» پیامک عشقولانه
» پیامک فلسفی جملات زیبا
» پیامک نیمه شبی
» پیامک انگلیسی
» پیامک مناسبتی
» پیامک دل شکسته
» پیامک به ربان ترکی
» عکس های مربوط به تاریخ
» عکس های هنر معماری
» عکس های مناظر طبیعی
» عکس های پس زمینه
» عکس های خنده دار
» عکس های ماشین و موتور
» عکس های روزانه
» عکس های مدل لباس
» عکس های نوزادان
» عکس های حیوانات
» عکس های عاشقانه
» عکس های جالب و دیدنی
» عکس سریالها و فیلمها
» عکس هنرمندان
» عکس زنان
» اشیا و اجسام هنری
» مکانهای دیدنی ایران
» مکانهای دیدنی جهان
» کلیپ موبایل
» شعر و متن عاشقانه
» آیا می دانید که...
» دنیای ماهی ها
» خواندنی ها
» طنز و مطالب جالب
» موزیک های استثنایی
» حوادث و اخبار جالب
» داستان
» كلیپهای فلش
» تست روانشناسی
» تکست های رپ
» شعرهای نسرین بهجتی
آرشیو مطالب
نظرسنجی
دوست داری به جای کدوم شخصیت باشی؟











نویسندگان وبلاگ
ابر برچسب ها
آمار و امكانات
max-tools.blogfa.com تعداد كل مطالب :
max-tools.blogfa.com بازدید امروز :
max-tools.blogfa.com بازدید دیروز :
max-tools.blogfa.com بازدید کل :
درباره وبلاگ
عکس بازیگران و هنرمندان،عکس جذاب و دیدنی،عکس خنده دار،عکس عاشقانه،عکس زیبا
ایمیل مدیر وبلاگ
جستجو

دوستان
محبوب ترین ها
RSS/ATOM
تبلیغات
پیام مدیریت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، به این وبلاگ خوش آمدید . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما در بهتر شدن كیفیت مطالب وبلاگ یاری رسانید .
اطلاعیه !!!!!!!! مهم !!!!!!!
با سلام

شما می توانید هم اکنون به صورت آنلاین با مدیریت تماس بگیرید .

بدون نیاز به هیچ نرم افزاری

نام خود را وارد و گفتگو زنده را با مدیریت شروع کنید


pictak نویسنده : راشا   pictak تاریخ : پنجشنبه 28 مرداد 1389  لینکـ ثابت    نظرت شما ()

از سری داستان های شیوانا “ابر نیمه تمام”

از سری داستان های شیوانا  “ابر نیمه تمام”


eshgh setare141.ir

پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از “ابر نیمه تمام” پرسید:” چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!”
پسر گفت:” هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!”
شیوانا گفت:” اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند.”


برو ادامه ی مطلب...


pictak نویسنده : سعید   pictak تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1389  لینکـ ثابت    نظرت شما ()

تصمیم قاطع مدیریتی
setare141.ir 8gerd
روزی مدیر یكی از شركت های بزرگ در حالیكه به سمت دفتر كارش می رفت چشمش به جوانی افتاد كه در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میكرد.

جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌كنی؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.»

مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از كیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی !

ما به كارمندان خود حقوق می‌دهیم كه كار كنند نه اینكه یكجا بایستند و بیكار به اطراف نگاه كنند.»

جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از كارمند دیگری كه در نزدیكیش بود پرسید: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»

كارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیك پیتزا فروشی بود كه برای كاركنان پیتزا آورده بود.»

نکته:
برخی از مدیران حتی كاركنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمی‌شناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا می‌كنند.


pictak نویسنده : سعید   pictak تاریخ : شنبه 23 مرداد 1389  لینکـ ثابت    نظرت شما ()

اشتباه موردی (داستان کوتاه)
setare141.ir khande
كارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید:
 «معنی این چیست؟ شما 200 دلار كمتر از چیزی كه توافق كرده بودیم به من پرداخت كردید.»

رئیس پاسخ می دهد:
«خودم می‌دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بیشتر به تو پرداخت كردم هیچ شكایتی نكردی.»

كارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد:
 «درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش كنم.»


pictak نویسنده : سعید   pictak تاریخ : جمعه 22 مرداد 1389  لینکـ ثابت    نظرت شما ()

زندگی پس از مرگ (داستانک)
داستان setare141.ir
رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟

كارمند: بله!

رئیس: خوب است. چون ساعتی پیش پدربزرگتان به اینجا آمده و می‌خواهد شما را ببیند،

همان که دیروز برای شركت در مراسم تشییع جنازه اش مرخصی گرفته بودید.


pictak نویسنده : سعید   pictak تاریخ : جمعه 22 مرداد 1389  لینکـ ثابت    نظرت شما ()

كارمند تازه وارد
کارمند setare141.ir
مردی به استخدام یك شركت بزرگ درآمد.
در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد:
 «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می ‌زنی؟»

كارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:
 «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.


pictak نویسنده : سعید   pictak تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1389  لینکـ ثابت    نظرت شما ()

هوشیاری
mariz setare141.ir
پسر بیست و هفت-هشت سالۀ دوست پدرم چندروز پیش بعد از هفده ماه به هوش آمد. از آن تصادف وحشتناکشان با کامیون که هر چهار دوستش درجا مردند و او فقط بیهوش شد…

بیمارستان و گریه و خانه و پرستار و سرم و درد و درد و درد…

حالا به هوش آمده. گرچه شکسته و ناتوان، اما همین هم برایشان غنیمت است.

گفته تمام این هفده ماه را هشیار بودم و می فهمیدم چه میگذرد اما کسی باورش نکرده.

رو به پدرش گفته نشان به آن نشان که شب عاشورای پارسال با آنکه دکتر قدغن کرده بود چیزی به من بدهید، تا چشم مادر را دور دیدی تلاش میکردی قاشقی شله زرد توی دهنم خالی کنی. میخواستم سرت داد بزنم و نمیشد.

به مادر گفته یک تکه پارچه گلدار قهوه ای را چارتا می کردی و کنار سرم می گذاشتی. لابد به تبرک. توی خواب و بیداری میخواستم بردارم و به صورتم بکشم اما نمیشد.

حتی یادم هست شب عروسی الناز را، که همه رفتید و من ماندم و پرستار. آرزو داشتم من هم بیایم و نمیشد.

و عجیب تر از همه به یاد داشته که برادرزاده اش بالای سرش بستنی میخورده و این هم دلش ضعف میرفته تا مزه اش کند.

زنده بوده وقتی همه فکر میکرده اند که مرده.

 . . . . .

من میترسم مبادا ما هم برای خودمان زنده باشیم و یک جائی، یک جهانی در یک مرتبه ای بالاتر، باشد که آرزوهایمان را در آن نمی شنوند و به خیالشان ما مردگانیم…

برگرفته از وبلاگ مرحومه مغفوره


pictak نویسنده : سعید   pictak تاریخ : یکشنبه 10 مرداد 1389  لینکـ ثابت    نظرت شما ()

حکایت خدا و گنجشک

روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت!

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

" گنجشك گفت:

" لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:

" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...

نقل از پرشین وی


pictak نویسنده : سعید   pictak تاریخ : جمعه 8 مرداد 1389  لینکـ ثابت    نظرت شما ()

الزایمر

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "

پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !

یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !



pictak نویسنده : abetryx   pictak تاریخ : چهارشنبه 6 مرداد 1389  لینکـ ثابت    نظرت شما ()

شماییید؟ (داستان بسیار زیبا)
setare141.ir

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود ..
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند
حضرت عزرائیل رو دید و پرسید: آیا وقت من تمام است؟
حضرت عزرائیل گفت: نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم . فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!! ا

ز اونجایی كه او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت كه بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.
بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با حضرت عزرائیل روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
حضرت عزرائیل جواب داد : اِاِاِا شماییییییید نشناختمتون !!!


pictak نویسنده : سعید   pictak تاریخ : یکشنبه 3 مرداد 1389  لینکـ ثابت    نظرت شما ()

همه کس


داسنان setare141.ir

چهار نفر بودن... اسمشون این ها بود

همه کس ... یک کسی ... هرکسی ... هیچ کس

کار مهمی در پیش داشتن و همه مطمئن بودن که یک کسی این کار رو به انجام می رسونه

هرکسی می تونست این کار رو بکنه،‌ اما هیچ کس این کار رو نکرد

یک کسی عصبانی شد، چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار رو نخواهد کرد

سرانجام داستان این طوری تمام شد که هرکسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده

ما جزء کدوم یکیشون هستیم؟؟!...؟



pictak نویسنده : سعید   pictak تاریخ : شنبه 2 مرداد 1389  لینکـ ثابت    نظرت شما ()

صفحات وبلاگ
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | « 5
آخرین مطالب
تبلیغات