آموزش خواندن فكر دیگران!

آیا مایلید به افكار كسی كه در كنار دستتان نشسته است پی ببرید؟ اگر با افراد زیادی مواجه شده باشیم می‌توانیم بسیاری از آنها را حتی از نـوع صـحـبـت‌كـردنـشـان ‌بـشـنـاسـیـم.

به ادامه ی مطلب بروید...


ادامه مطلب

authorنوشته: سعید date پنجشنبه 30 مهر 1388 comment نظرات

تصاویری از کوچکترین هندوانه دنیا!

هندونه

 




authorنوشته: سعید date پنجشنبه 30 مهر 1388 comment نظرات
ترفند تماس رایگان ۹۰ ثانیه ای با خطوط ایرانسل
 

در این پست قصد داریم ترفندی را معرفی کنیم که به وسیله ی آن به راحتی بتوانید ۹۰ ثانیه رایگان با سیم کارت ایرانسل حرف بزنید که خصوصا توی مواقع ضروری خیلی به درد میخوره.امیدواریم مورد توجه قرار بگیره.این روش تست شده و ۱۰۰% تضمینی است.

نکته مهم :
این روش فقط و فقط از خطوط ایرانسل به سایر خطوط قابل اجراست و بر روی خطوط خود ایرانسل به هیچ وجه عمل نخواهد کرد. ( یعنی فقط میتوانید با سیم کارت های ایرانسل شماره هایی نظیر تلفن های ثابت و کلیه خطوط شرکت همراه اول را شماره گیری کنید )

آموزش :

ابتدا مقادر شارژ سیم کارت ایرانسل خود را مشاهده نمایید و آن را به خاطر بسپرید.
بعد از شماره گیری مقصد به عنوان مثال ۰۹۱۲xxxxxxx یا ۸۸۸xxxxxxx بلافاصله بعد از شنید اولین بوق ممتد تماس کلید * روی موبایل خود را یکبار فشار دهید !

پس از این عمل خواهید دید که گوشی شما هنوز در حال تماس است اما صدا کاملا رد و بدل میشود.
به مدت ۹۰ ثانیه شما میتوانید به صورت کاملا رایگان و بدون کم شدن شارژ صحبت کنید و پس از قطع دوباره به همین روش شمار گیری کنید. حال مجددا شارژ سیم کارت خود را مشاهده کنید! جالب بود نه؟
این روش کاملا بر روی کلیه خطوط ایرانسل از قبیل ۹۳۵ , ۹۳۶ , ۹۳۷ و گوشی های سونی اریکسون و سامسونگ کاملا تست شده و تضمینی میباشد.

دقت کنید بعد از زدن ستاره نباید هیچ شکلی روی گوشی شما ظاهر بشه یعنی باید گوشی در حالت تماس باقی بمونه ( در صورتی که بعد از اولین بوق * را زدید و شکل * روی گوشی شما ظاهر شد این ترفند روی گوشی شما جواب نخواهد داد , بهتر است برای استفاده از این ترفند از گوشی سونی اریکسون و سامسونگ استفاده کنید )




authorنوشته: سعید date پنجشنبه 30 مهر 1388 comment نظرات

سر پیری و معركه گیری !

 

طبق معمول من چون اولین مسافر بودم نشستم جلو و چند دقیقه بعد یك جوان همراه یك دختر خانم جوان تر سوار شدند و بعد از آنها یك خانم مانتوئی كه به نظر می آمد عمری از او گذشته باشد سوار شد.(اینكه می گویم عمری ازش گذشته به خاطر این است كه نمی شود سن خانم ها را دقیق فهمید بعضا حتی خود خانم ها هم نمی دانند چند ساله هستند!! دلیلش هم این است كه چون سنشان را به كسی نمی گویند لذا اگر خودشان هم فراموش كنند دیگر معلوم نمی شود كه سنشان چقدر است!)
بگذریم. ماشین كه راه افتاد آن دو قناری عاشق شروع كردند با هم حرف زدن و كلا حواسشان به حرفهای همدیگر بود كه یك دفعه این خانم احتمالا مسن با لحنی عشوه گرانه خطاب به پسر جوان گفت:
- آقا خودتو نچسبون به من برو اونورتر!
پسر جوان هم با لحنی كه انگار حواسش اصلا به این خانم نیست گفت:
- باشه چشم!
و دوباره مشغول حرف زدن با معشوق گلعذار خود شد! جلوتر كه رفتیم باز این بار آن خانم به طور قطع مسن! با لحنی تندتر خطاب به پسر جوان گفت:
- آقا خودتو نچسبون به من دیگه!
پسر جوان مزاحم هم كه خیلی با پیرزن فاصله داشت یك كم دیگر خودش را جمع تر كرد و گفت:
- عذر میخوام حاجیه خانم! (البته پسرك گفت حاج خانم ولی چون حاجیه خانم به لحاظ قواعد عربی صحیح تر است من می نویسم حاجیه خانم)
ولی مثل این كه پیرزن بی خیال نمی شد و احتمالا یاد جوانی هایش افتاده بود كه بیشتر تحویلش می گرفتند! و به طور كلی توهم او را احاطه كرده بود. لحظاتی بعد باز به پسر جوان هوس باز! گفت:
- آقا یه كم برو اونورتر دیگه چسبیدی به من!
پسرك قصه ما كه گویا یك نمه قاطی كرده بود، گفت:
- جاجیه خانم! این دختر خانم رو میبینی؟ نامزدمه! تازه مثل شما هم هفتاد سالش نیست! حالا من بر مبنای كدام دلیل و توجیهی باید به شما بچسبم؟ سر پیری معركه گرفتی؟
راننده هم كه از این ماجرا پوزخندی ملیح! بر لبانش نشسته بود به خانم مسن اندر مسن گفت:
- خانم شما بیاید جلو! آقا شما هم اگر ممكنه لطف كنید و عقب بنشینید(خطاب به من بود)
قبول كردم و جایمان را عوض كردیم. یك كم كه جلوتر رفتیم من تصمیم گرفتم طبق عادات حسنه خودم مقداری پسرك جوان را اذیت كنم و در خلال عشق بازی هایش پارازیتی از خودم در كنم. لذا به پسرك هرزه گفتم:
- آقا خودتو نچسبون به من برو اونطرفتر!
پسرك كه كمی جا خورده بود یك نگاه متعجبانه به من كرد ولی وقتی چشم تو چشم شدیم هر دو نتوانستیم جلوی خنده خود را بگیریم و زدیم زیر خنده! راننده هم كه این صحنه را می دید زد زیر خنده. قناری پسرك هم به تبعیت از صاحبش زد زیر خنده.
پیرزن متوهم اما خودش را جمع كرده بود و چسبیده بود به در كه مبادا دست راننده موقع دنده عوض كردن با او تماسی پیدا كند!




authorنوشته: سعید date سه شنبه 28 مهر 1388 comment نظرات

امتداد هابیل

هابیلــی ام اما شمــا قابیـــــل هستیــد
مشتاق خون پاک یک هابیــــل هستیــد

گر تیــــغ با اذن خدا دیـگر نبرّیــد
تیغ گلوی ناز اسماعیل هستیــد

جان را خـــدا داد و شمــا در بـردن آن
گاهی سراپا مرگ و عزرائیل هستیــد

رنگ و لعاب خنده هاتان پـــوسـت انداخت
شیطان هم سیـــمای جبرائیــل هستیــد

حرف و حدیث و گفته هاتان مسخ ایراد
آری شما از نسـل اسرائیــــل هستیــد

از حد گذر کرده ست ظلم و جورتان، چون
نـــاآشنـــــا با صـــور اسرافیــــل هستیــد

تسبیـــح در دستم، فقط تکـــرار این ذکــر
هابیلــی ام اما شمــا قابیـــــل هستیــد




authorنوشته: سعید date سه شنبه 28 مهر 1388 comment نظرات

شناسنامه


من حسینم
پناهی ام
من حسینم , پناهی ام
خودمو می بینم
خودمو می شنفم
تا هستم جهان ارثیه بابامه.
سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش
وقتی هم نبودم مال شما.
اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم
با من بگو یا بذار باهات بگم
سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو...





authorنوشته: سعید date سه شنبه 28 مهر 1388 comment نظرات

امیر یگانه – به منم یاد بده

یکم از بی رحمیت به منم یاد بده
به منم بگو چطور دلت از سنگ شده
به منم یاد بده که چطور بی دردی
که چطور یاد منو تو فراموش کردی

خیلی دوس دارم بدونم چرا تو دوسم نداری
چرا من عاشق میمونم وقتی تو تنهام میاری
چرا منتظر میشینم تا یه روز بیای دوباره
به منم یاد بده اینو که بهار فایده نداره

به منم یاد بده که فراموش کنم
شمع احساسمو دیگه خاموش کنم
شبای من پره از حسرت و تنهایی
ولی تو صاحب بهترین شبهایی

خیلی دوس دارم بدونم چرا تو دوسم نداری
چرا من عاشق میمونم وقتی تو تنهام میاری
چرا منتظر میشینم تا یه روز بیای دوباره
به منم یاد بده اینو که بهار فایده نداره

خیلی دوس دارم بدونم چرا تو دوسم نداری
چرا من عاشق میمونم وقتی تو تنهام میاری
چرا منتظر میشینم تا یه روز بیای دوباره
به منم یاد بده اینو که بهار فایده نداره




authorنوشته: سعید date سه شنبه 28 مهر 1388 comment نظرات

ملوان افسرده است از حسین پناهی

آشپز پیر به ارامی گفت:

*ملوان افسرده است!

           ملوان یعنی من......

                       او خندید و همه خندیدند*

 من به انها گفتم:

          * دوستان!بعد از اتمام خبر،

                       حالی اگر ماند منم می خندم!

                                        وا ل ما را خورده است*

* و ندانسته به دیوار ستون فقراتش

 میخ می کوبی

            تا بیاویزیم بر ان لبخند ژکوند خود را

                          که نه می خندد و نه خواهد خندید!*

*  تا مکرر گردد در لغت نامه عشق،

             اخم یعنی لبخند................

                          چشم ها را گشودم

                                       مرده بودند همه،

                                                       حتی من!!!*

                                               حسین پناهی!!!




authorنوشته: سعید date سه شنبه 28 مهر 1388 comment نظرات

صافی (داستان)

شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت:
گوش کن! می
خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می
گفت...
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده
ای یانه؟

- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت.
آیامطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟
- نه. من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و گفت:
پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده
ای. مسلما چیزی که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم
تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی
کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.
آیا چیزی که می
خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟

- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت:
پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید،
آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...




authorنوشته: سعید date سه شنبه 28 مهر 1388 comment نظرات

من میخوام برگردم به کودکی!

 

من : تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی ک در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار
.
.
.




authorنوشته: سعید date سه شنبه 28 مهر 1388 comment نظرات

تصاویر جالب از خوردنیها!

بقیه در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب

authorنوشته: سعید date شنبه 25 مهر 1388 comment نظرات

باور کردنش سخته ولی چینی ها اعلام کردند شصت وپنج با شصت وچهار مساویه


حتما نظر بدید




authorنوشته: سعید date شنبه 25 مهر 1388 comment نظرات

طرح جدید جهت کاهش مصرف بنزین

کاهش مصرف بنزین




authorنوشته: سعید date شنبه 25 مهر 1388 comment نظرات
entry مطالب قبلی